۱۳۹۷-۰۴-۱۵ بدون نظر
انباشت بدوی و بازتولید اجتماعی | مهدی صابری

 

 گفتار پیش رو، از بین مسائل مختلفی که در کتاب کالیبان و ساحره بررسی شده، تنها روی یک جنبه تأکید می‌کند:‌ اینکه بازتولید اجتماعی و کار رایگان زنان در خانه، به‌عنوان درونمایه‌ی اصلی پروژه‌ی فدریچی،  چطور و با چه فرآیندهایی در دوره‌ی گذار به سرمایه‌داری به خدمت انباشت سرمایه درآمد، سرمایه‌داری چطور از طریق سرکوب زنان توانست خود را تثبیت کند، و بالاخره اینکه یکی از بزرگترین کارزارهای کشتار زنان در تاریخ، یعنی ساحره‌کشی، چه نقشی در این فرآیند داشت.

  ابتدا مرور کوتاهی می‌کنیم بر مقوله‌ی انباشت بدوی از نگاه مارکس، عمدتاً متکی بر فصل ۲۴ جلد اول کاپیتال، و بعد می‌رسیم به اینکه، از نگاه فدریچی، چه نکاتی در رویکرد مارکس مغفول مانده، و این نکات مغفول‌مانده چه بینش‌های جدیدی در مورد استثمار و وضعیت زنان در جامعه‌ی سرمایه‌داری به ما می‌دهد و چه افق‌های جدیدی پیش روی ما باز می‌کند.

مارکس چهار شرط را برای وجود شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری لازم می‌داند، این شرط‌ها بنیادهای شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری هستند:

۱-افرادی وجود داشته باشند که کاملاً از شرایط عینی تولید جدا باشند، یعنی از وسایل زندگی، از ابزار تداوم حیات‌شان و از وسایل تحقق کارشان. به عبارت دیگر تنها نماینده‌ی نیروی کار خود باشند و هیچ راهی جز فروش نیروی کارشان برایشان باقی نمانده باشد. به این معنا، این شرط نه مورد دهقان صدق می‌کند نه سرف و برده، چون دهقان مستقل صاحب ابزار کارش است و برده هم اساساً یک ابزار تولید به‌شمار می‌آید و نه بیشتر.

۲-ابزار تولید، وسایل معاش و وسایل تداوم حیات در جایی دیگر و دست افراد دیگری جمع شده باشد.

۳-رابطه‌ی مبادله‌ی آزاد بین این دو عنصر وجود داشته باشد. یعنی بازاری در کار باشد که در آن گردش، به‌وساطت پول، انجام بگیرد.

۴-آن بخشی از شرایط عینی که در دست افرادی غیر از صاحبان نیروی کار انباشت شده، شکل ارزشی داشته باشد. به بیان ساده‌تر مبادله‌ای که صورت می‌‌گیرد نه صرفاً -به‌عنوان عایدی و برای مصرف، که به قصد انباشت باشد.

این چهار شرطی است که مارکس برای وجود شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری در نظر می‌گیرد. انباشت بدوی در واقع فرآیند تکوین این شرط‌هاست. هدف مارکس از پرداختن به انباشت بدوی این است که نشان دهد برخلاف آنچه اقتصاددانان بورژوایی می‌گفتند ماجرا اینطور نبود که افرادی از طریق قناعت پس‌انداز کردند و توانستند با آن اضافه‌جمعیت را که با ولخرجی و خوش‌گذرانی فقیر شده بودند استخدام کنند تا از گرسنگی نمیرد و چه و چه. مارکس می‌خواست نشان دهد فرآیند انباشت بدوی به‌هیچ‌وجه با این صلح‌وصفایی که بورژوازی ترسیم می‌کرد میانه‌ای نداشت و کشورگشایی، برده‌داری، دزدی، جنایت، و در یک کلام زور عناصر اصلی این فرآیند بودند که البته بدون حمایت و دخالت مستقیم دولت امکان موفقیت نداشتند. حالا ببینیم این چهار شرط چطور در انباشت بدوی محقق شد.

اولین نکته، که اساسی‌ترین وجه‌ آن در بحث ما هم هست، شکل‌گیری کارگر  «آزاد» مزدبگیر بود. از یک طرف باید این کارگر از وابستگی به زمین رها شود، یعنی برده و سرف کس دیگری نباشد تا بتواند نیروی کارش را هرجا که بازاری برایش وجود داشت بفروشد، از طرف دیگر وسایل تولیدی که به‌عنوان پیشه‌ور هم داشت باید از او سلب می‌شد تا دیگر در قید و بند آیین‌نامه‌ها و مقررات اصناف هم نباشد. این دو جنبه‌ی سلب‌مالکیتی هستند که کارگران را از هرگونه وسایل معاش محروم می‌کند تا چاره‌ای جز فروش کارش نداشته باشد. سلب‌مالکیتی که تاریخش، به‌بیان مارکس، با حروفی از آتش و خون نوشته شده است. پیش از آن حتی دهقان مزدبگیر هم قطعه زمین‌هایی کنار کلبه‌‌اش در اختیار داشت که در دوران گذار از او گرفته شد. فرآیند اصلی اما حصارکشی و خصوصی‌سازی زمین‌های کشاورزی و همین‌طور زمین‌های مشاع بود. زمین‌های مشاع زمین‌هایی بودند که تمام دهقانان منطقه حق استفاده از آن را داشتند و برای چرای دام‌ها و تهیه‌ی الوار و هیزم و این‌ها استفاده می‌کردند و نقش مهمی در زندگی‌شان ایفا می‌کرد، هم برای امرار معاش و هم برای مراسم جمعی و همبستگی‌شان. این سلب‌مالکیت خیلی از روستاها را خالی از سکنه کرد و کل زمین‌ها را در اختیار ارباب قرار داد. خیلی از این روستاها تبدیل به چراگاه گوسفند شدند تا از پشم‌شان در تجارت استفاده شود. به‌قول مارکس انسان‌ها بیرون رانده می‌شدند تا گوسفندها جایشان را بگیرند.

اصلاحات پروتستانی هم باعث شد کلیسا زمین‌هایش را از دست بدهد و تمام دهقانانی که روی این زمین‌ها کار می‌کردند به آوارگی بیفتند. خیلی از این دهقان‌ها برای خلاصی از پرداخت عشریه به کلیسا پروتستان شده بودند و انتظار داشتند سهمی از زمین‌ها کلیسا بگیرند. این دهقانان پس از خلع‌ید کلیسا اعتراض کردند و به جرم آشوب سرکوب شدند.

در نتیجه‌ی این فرآیندها توده‌ی عظیمی به‌وجود آمد که به معنای واقعی کلمه هیچ وسیله‌ای برای امرار معاش نداشت و در نتیجه آوارگی به پدیده‌ای عادی در اروپا تبدیل شد. هم به این دلیل که هنوز امکان جذب این جمعیت بزرگ در صنعت نبود، و هم به این دلیل که خیلی از این افراد به دلایل مختلف حاضر به پذیرش کار مزدی نبودند و آن را مساوی با بردگی می‌دانستند. اینجا بود که دولت به عنوان حامی اعظم نظم جدید وارد عمل شد. قوانین ضدولگردی تصویب شد تا مانع از تحرک این توده‌ی «آزاد شده» شود،افرادی که مجبور شده بودند به ولگردی و دله‌دزدی و گدایی رو بیاورند. از زمان هنري هفتم يعني اوایل قرن ۱۶، قوانين گوش‌بريدن براي اولين دستگيري و يا داغ‌كردن و حتي اعدام براي سومين دستگيري تصویب شد. اگر كسي ولگردي را معرفي می‌کرد، مي‌توانست او را به‌عنوان برده‌ي خود در اختیار بگيرد، شلاقش بزند، بفروشدش و يا اجاره‌اش بدهد. در كاپيتال آمده كه اگر ولگردي دستگير شود، بايد اول شلاق بخورد و بعد باید او را به محل زادگاهش بفرستند كه درآن‌جا براي خود كاري دست و پا کند. ماركس مي‌گويد طنز بی‌رحمانه‌ی ماجرا این بود كسي كه در آن فرایند، به‌زور از محیط زندگی‌اش رانده شده بود، شلاقش می‌خورد تا براي پيدا‌كردن كار به همان محل باز گردد.

دخالت دیگر دولت تعیین حداکثر دستمزد بود تا از افزایش قیمت نیروی کار جلوگیری کند، قانونی تصویب شد که هیچ‌کس حق ندارد بیش از مقدار معینی دستمزد پرداخت کند وگرنه کارگر باید دو برابر آن دستمزد را به‌عنوان جریمه می‌پرداخت.

در خلال این فرآیندها کلیسا به‌عنوان حامی اصلی نظم فئودالی بخش اصلی قدرتش را ازدست داد و از آن به بعد دولت حامی اصلی نظم رو به رشد جدید بود.

فدریچی در فصل دوم عمده‌ی این تحولات را روایت می‌کند و البته مقاومت‌هایی را هم نشان می‌دهد که در برابر این تحولات انجام شد، به‌عنوان مثال شورش‌های ضدحصارکشی که از اواخر قرن پانزدهم شروع شد یا شورش‌های غذا که پس از انقلاب قیمت‌ها در قرن شانزدهم شروع شد و به‌معنای واقعی کلمه بخش عظیمی از جمعیت را به گرسنگی کشاند. یک ویژگی مهم این مقاومت‌ها این بود که زنان حضور بسیار پررنگی در آن‌ها داشتند.

از این دریچه می‌توانیم به نقد اصلی فدریچی به رویکرد مارکس به انباشت بدوی برسیم. فدریچی می‌گوید مارکس دوران گذار را فقط از منظر پرولتاریای مزدبگیر مرد نگاه می‌کند و دشواری‌های مضاعفی را که به زنان تحمیل شد نادیده می‌گیرد. او می‌گوید به‌هیچ‌وجه نمی‌توان گفت زنان و مردان طبقه‌ی کارگر در دوران گذار سرنوشت مشابهی داشتند.

مثلاً حصارکشی‌ها تاثیرات فاجعه‌بارتری بر زنان داشت. چون زنان بییشتر از مردان به زمین‌های مشاع وابسته بودند و با استفاده از محصولات محدودی که از زمین‌های مشاع بدست می‌آوردند و فروشش در بازار به حدی از استقلال مالی دست پیدا کنند. یا در مواقعی که دسترسی به زمین نداشتند وتنها بودند اساساً از طریق این زمین‌های مشاع زندگی می‌کردند.

از طرف دیگر در شرایطی که کار مزدی داشت به تنها امکان امرار معاش تبدیل می‌شد، زنان به‌طور گسترده‌ از کار مزدی محروم می‌شدند. برای استخدام زنان محدودیت‌های جدیدی وضع شد و خیلی از زنان هم از محیط کار اخراج شدند. این باور مطرح می‌شد که زنان نباید بیرون از خانه کار کنند و تنها فعالیت‌شان باید کمک به شوهرانشان در «تولید» باشد. گفته می‌شد هر کاری که زنان در خانه انجام می‌دهند بی‌اهمیت است حتی اگر برای بازار باشد؛ یعنی اگر زنی در خانه برای فروش در بازار لباس می‌دوخت کارش «خانه‌داری» محسوب می‌شد. مقامات شهری به اصناف اعلام کردند که کار تولیدی زنان در خانه را نادیده بگیرند.

این باعث شد که بسیاری از زنان برای گذران زندگی به تن‌فروشی رو بیاورند و تن‌فروشی گسترش بی‌سابقه‌ای داشت. از این زمان قوانین ضد تن‌فروشی تشدید شد و تن‌فروش‌ها شکنجه و اعدام می‌شدند. انگار سیاستی وجود داشت که تا نهایت ممکن دسترسی زنان به درآمد را محدود کند تا مجبور شوند فقط به کار خانگی بپردازند. در کنار یا حتی قبل از این تمهیدات دولتی، کارگران پیشه‌ور مرد شروع کردند به تلاش برای کنار گذاشتن زنان از محیط‌های کاری؛ این تلاش‌ها همراه بود با اعتصاب و تحویل طومار و اعتراض. از این زمان است که می‌بینیم زنانی که می‌خواهند در برابر این اخراج‌ها مقاومت کنند «سلیطه»، «فاحشه» و حتی ساحره خوانده می‌شوند؛ «رام کردن زن سرکش» پدیده‌ی نمونه‌وار آن دوران بود. در نتیجه زنان مجبور شدند فقط به کار خانگی و بازتولیدی بپردازند، از معدود حوزه‌های کاری‌ که برای زنان باقی ماند خدمتکاری و «خانه‌داری» در خانه‌های ارباب بود. حتی در این صورت هم در اکثر مواقع دستمزد به شوهر زن پرداخت می‌شد.

جدایی سپهر تولید از بازتولید در این دوره هاله‌ی رازآلودی به دور کار زنان پیچید که کار خانگی را وضع طبیعی یا تقدیر بیولوژیک زن قلمداد می‌کرد و کار زنان را بی‌ارزش و «ناـ کار» جلوه می‌داد. به‌رغم این حقیقت که تولید و بازتولید نیروی کار بر عهده‌ی زنان بود.

مجموعه‌ی این تحولات است که فدریچی مردسالاری دستمزد می‌خواند. تحولاتی که شوهر را به علت دسترسی به دستمزد در وضعیت فرادستی قرار می‌دهد که می‌تواند حاصل کار زنان را به راحتی تصاحب کند. مشابه همان وضعیتی که برای مالکیت برای مردان طبقات سرمایه‌دار و مالک وجود داشت.

نمونه‌ی بارز این شرایط، وضعیت صنعت کلبه‌های روستایی بود. در این صنعت سرمایه‌دار هم برای دسترسی به نیروی کار ارزان و هم برای تضعیف قدرت اصناف شهری، کار را به روستایی‌ها می‌سپردند و وسایل کار را هم در اختیارشان می‌گذاشتند. اینجا هم با اینکه کار را کل خانواده انجام می دادند قرارداد با شوهر بسته می‌شد و او بود که دستمزد را دریافت می‌کرد.

اما بحران دیگری هم در کار بود که نیاز به کار بازتولیدی زنان را افزایش می داد. از قرن شانزدهم بحران جمعیتی در سراسر اروپا اتفاق افتاد که جمعیت را به‌شدت کاهش داد. این بحران هم به علت بیماری های واگیردار بود و هم به این علت که به خاطر شرایط دشوار زندگی بسیاری از دهقانان سابق یا ازدواج نمی‌کردند و یا اگر هم ازدواج می‌کردند شرایط تولیدمثل را نداشتند. اوج این بحران در قرن ۱۷ به اوج رسید و بازارها را منقبض کرد. تا جایی که حتا احتمال می‌رفت کل اقتصاد رو به رشد سرمایه داری سقوط کند. این در حالی بود که مرکانتیلیست ها مرتب در مورد لزوم افزایش جمعیت و نقشش در  بیشرفت جامعه و قدرت کشور صحبت می‌کردند. ‍‍اینجا بود که زنان به عنوان بخش مهمی از مشکل به مرکز توجه آمدند. همه جا صحبت از این بود که زنان از تولید مثل خودداری می‌کنند و یا با روش‌های بیشگیری از بارداری که نسل به نسل آموخته بودند بیشگیری می‌کنند. قابله ها هم به عنوان یکی از معدود مشاغلی که هنوز در کنترل زنان بود بخشی از مشکل قلمداد می شدند. آن‌ها به سقط جنین می کردند یا راز زایمان‌های مخفی‌ای را حفظ می‌کردند که خارج از ازدواج رخ داده بود و در خیلی از موارد به نوزادکشی می‌انجامید. بارداری خارج از ازدواج و نوزادکشی و پیشگیری از بارداری جرم سنگینی شناخته شد که مجازاتش مرگ بود. قابله ها هم از اتاق های زایمان کنار گذاشته شدند و کار به پزشک‌های مرد سپرده شد. به این صورت یکی دیگر از حوزه های کار مزدی زنان از آن‌ها سلب شد. اما هنوز هم مقاومت های انجام می شد و کار به نتیجه دلخواه نرسیده بود.

اینجا بود که نیاز به راه حلی نهایی احساس شد که کار را یکسره، و زنان را مجبور به کار بازتولیدی کند. به باور فدریچی این راه حل ساحره‌کشی بود.

دو دیدگاه رایج در مورد ساحره کشی وجود دارد. یکی دیدگاهی که بعد از روشنگری شکل گرفت و ساحره‌کشی را بازمانده‌ی خرافات قرون وسطایی می‌داند. دیدگاه دیگر مربوط به بخشی از جریان های فمینیستی از دهه ۶۰ به این سو است که به ساحره به عنوان تصویر زن مستقل و عصیان گری که نظم مردسالار را بر نمی‌تابد توجه کردند.

فدریچی با دیدگاه اول قطعا مخالف است و دومی را در بستر شرایط اجتماعی و تاریخی مشخصی قرار می‌دهد که ساحره کشی را نیاز نظم رو به رشد سرمایه داری برای تحکیم سلطه‌ی خود از طریق سرکوب مقاومت زنان، در هم شکستن همبستگی‌های بازمانده از دوران مبارزات ضدفئودالی و همچنین تثبیت زنان در کار بازتولیدی می‌داند و نقش بسیار مهمی در دوران گذار برایش قائل است؛ در کنار حصارکشی ها/ تجارت برده و استعمار دنیای نو.

‍ ساحره‌کشی فرایندی کاملا قانونی بود که قوانینش از تصویب پادشاه و پارلمان می‌گذشت و سازوکار بوروکراتیک مشخصی داشت. به جای اینکه خرافات «عوام» به اتهامات دامن بزند کلیسا و دولت بودند که دست به تبلیغات گسترده زدند و اتهامات را پخش می کردند و جزییات دادگاه ها را به اطلاع عموم می‌رساندند. مهم ترین روشنفکران و نخبه‌های اروپای «عصر عقل» در بحث مشارکت می کردند و حتی فیلسوف ماتریالیستی چون هابز که اعتقادی به پدیده‌های ماورایی نداشت از ساحره‌کشی به عنوان راهکاری برای کنترل اجتماعی دفاع کرد. کلیسا هم پشتوانه ایدئولوژیک ساحره‌کشی را تهیه می‌کرد.

جالب است که کشورهای کاتولیک و پروتستان که در هر زمینه‌ای با هم در جنگ و جدال بودند در ساحره کشی با هم متحد شدند. ساحری تبدیل به جرم استثنایی(crimen exceptum) شد که استفاده از شکنجه برای بررسی آن مجاز بود.

ساحره کشی مشخصا دنیای زنانه را هدف گرفته بود. تصویر ساحره یا زن شهوترانی بود که شور جنسی‌اش مانع از این میشد که همسری فرمانبردار باشد. یا پیرزنی «نابارور» که دست از عشق‌ورزی بر نمی‌داشت یا فقط با کمک اعانه زندگی می کرد و از هر نظر «غیر مولد» محسوب می‌شد. یا ساحره‌ای که مانع‌ از بارداری می‌شد یا نوزادان را می‌کشت که یادآور تخصص قابله ها بود.

انگار هم‌پای فرایندی که دهقانان را از زمین‌هایشان سلب‌مالکیت کرد نیاز به فرآیندی وجود داشت تا زنان را از بدن‌شان سلب‌مالکیت کند و راه را برای اینکه همچون ماشینی برای تولید نیروی کار عمل کنند هموار شود.

فدریچی نشانه‌های زیادی می دهد که توسعه سرمایه داری روستایی عاملی تعیین‌کننده در ساحره‌کشی بود. بیشتر محاکمات ساحره‌های انگلستان در اسکس رخ داد که تا قرن ۱۶ تقریباً تمام زمین‌های آن حصارکشی شده بود؛ یا در مناطقی از اسکاتلند که هنوز خصوصی‌سازی زمین‌ها اتفاق نیفتاده بود هیچ‌ دادگاهی برگزار نشد ولی در جنوب اسکاتلند که زمین ها خصوصی شده بود ۴۰۰۰ زن در دادگاه ها به مرگ محکوم شدند.

نشانه‌های دیگری هم هست ازین که ساحره‌کشی در مناطقی که شورش‌های غذا رخ می‌داد یا در گذشته در مبارزات ضدفئودالی و بدعتگذار شرکت داشت بیشتر بود. به طور خلاصه وجه دیگر ساحره‌کشی نابودی همبستگی به جا مانده از زیست جمعی دوران پیشین بود که وجودش با کارگر منفرد «آزاد» و نظم جدید سرمایه‌داری ناسازگار بود.

نشانه های این گسست اجتماعی را می‌توان در این دید که در سراسر دوران ساحره‌کشی، به‌جز یک مورد در باسک، هیچ حرکتی جمعی برای مقابله با ساحره‌کشی دیده نمی‌شود. ساحره‌کشی باعث شد مردان از قدرت زنان بترسند و زن را موجودی نیمه‌شیطانی ببینند که هر آن ممکن است علیه آن‌ها توطئه کند. کار به جایی رسید که هر مردی می‌توانست برای راحت شدن از همسر، معشوق یا عضوی از خانواده‌اش او را متهم به ساحری کند.

اما بعد از نزدیک به دو سده و کشتار صدها هزار زن، وقتی که به نظر می رسید انضباط کاری سرمایه‌داری حاکم شده و نقشهای جنسیتی جدید در حال اجراست، ساحره‌کشی ناگهان متوقف شد. و از آن پس به زودی به عنوان نمونه‌ای از خرافه‌پرستی مسخره می‌شد.

با این همه، فدریچی معتقد است تأثیرات دیرپای ساحره‌کشی و جدایی تولید از بازتولید تا امروز نیز در سرنوشت زنان در جامعه‌ی سرمایه‌داری به‌جای مانده است و هرگونه بررسی استثمار در دنیای امروز بدون در نظر گرفتن این فرآیندها بخش مهمی از سازوکارهای نظم حاکم را نادیده می‌گیرد.

متن سخنرانی مهدی صابری در اکران ۶۹

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *