۱۳۹۷-۰۵-۲۷ بدون نظر

کلاس درس: پداگوژی انتقادیِ روابط معلم و شاگرد،
و سیستم‌ها به مثابه ستم در مدارس

شاون نافتالی | ترجمه: حنا رحیمی

فیلم «کلاس درس»، به‌نحو چالش برانگیزی دوره‌ای تحصیلی را در یک مدرسه‌ی شهری در فرانسه به تصویر می‌کشد و عمدتاً به پویایی و جنب‌و‌جوش در کلاس معلمی فرانسوی به نام  فرانسوا مارلین، می‌پردازد. سراسر فیلم روابط قدرت میان معلم و دانش‌آموزانش را مقایسه می‌کند و با تغییر در موازنه‌ی قدرت به هر سو، تنش‌ها بالا می‌گیرد. مرز میان آنچه که هر طرف پذیرفتنی و محترمانه تلقی می‌کند، مبهم است؛ اما هنگامی که مرزهای واضح ترسیم شده‌اند، در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، سرسپردگی‌های همتا و برابر برساخته می‌شوند.

گاهی گفت‌وگوی به ظاهر برابری بین معلم و شاگردان برقرار می‌شود. انحرافات از طرح درسیِ از پیش برنامه‌ریزی‌شده، هنگامی پیش می‌آید که دانش‌آموزان دانش مفروض، سنت‌های پذیرفته‌شده و برنامه‌ی آموزشی سلسله‌مراتبی را مورد تردید و سؤال قرار می‌دهند. این سروکله‌زدن‌ها گریبان معلمی را می‌گیرد که خود را متعهد به گفت‌وگو و به‌رسمیت‌شناختنِ صحت بعضی نقطه‌نظرهای دانش آموزان می‌داند؛ حتی اگر در به‌انجام‌رساندن آن بی‌میل باشد. دانش‌آموزان آزادند با استدلال‌کردن، سلسه‌مراتب سلطه‌ی فرهنگی را به پرسش کشند: مانند یک کتاب درسی که به‌نحو درستی زبان را به‌کار می‌بندد، مشاجره‌ای به‌جا بر سر این که درواقع این الگوی صحبتِ منسوخ شده‌، کاربردی در زندگی روزمره  ندارد و به چالش‌کشیدن معلم تا دانش آموزان را توجیه کند که چرا این زبان منسوخ را می‌آموزند. در لحظاتی مثل این، معلم قبل از کنارآمدن و موافقت کلی با آن‌ها، با تمام تلاشش از برنامه‌ی درسی و سنت‌های فرهنگی ‌دفاع می‌کند؛ پس از موافقت نیز قید می‌کند به‌هررو باید این دروس را بیاموزند. توازن مناقشه‌ی عقلانی ـ فرهنگی و تأثیر آن بر آنتروپی سازمانی مدرسه در طول فیلم، با مذاکراتی جدی ادامه پیدا می‌کند؛ در مورد اینکه نظام‌ها چگونه بقا می‌یابند، با متزلزل‌شدن آن‌ها چه رخ می‌دهد و چگونه تلاش می‌کنند تا مجدداً راه‌اندازی و بازپروری شوند.

در همین آن مباحثه‌ی منطقیْ بی‌نتیجه می‌مانَد و به حمایت‌گراییِ احساسی تقلیل می‌یابد، این به‌خودی‌خود سازنده‌ی زنجیره‌ای از رویدادها است که به بروز زمینه‌های‌ اصلی تنش دراماتیک در فیلم منجر می‌شود. بیش‌تر این رویدادها حول رابطه‌ی متشنج بین فرانسوا و سلیمان، دانش‌آموزی که وجهه‌ی بدی در کل مدرسه دارد، متمرکز است. وقتی دانش‌آموز دختری به نام ازمرلدا، سلیمان را به این‌خاطر که از انجام تکالیفش سر باز می‌زند، تمسخر می‌کند، سلیمان با بدگویی‌هایی لفظی پاسخ می‌دهد که سرآخر به این منجر می‌شود که معلم از کلاس بیرونش بیندازد.

این واقعه فاصله‌ی چندانی با ابراز علاقه‌ی شگفت‌آور سلیمان به کارویژه‌ی خودنگاری، ندارد. آنجا که او عکاسی کرد تا از نوشتنِ از روی بی‌میلی تن بزند. فرانسوا رویکرد این دانش آموز را به گرمی پذیرفت و نتیجه‌ی کارش را  به دیوار نسب کرد تا همه‌ی کلاس ببینند. نگاه خجالت‌زده و غرور شکننده در چهره‌ی سلیمان انکارناپذیر بود.

در جلسه‌ی بعدیِ کارکنان، پس از اخراج سلیمان از کلاس،  فرانسوا پیش از هر چیز می‌کوشد از این دانش‌آموز دفاع کند، اما تحت‌تأثیر این عقیده‌ی شایع در میان همکارانش، به این باور که سلیمان به سرحد توان خود در آموزش آکادمیک رسیده تن می‌دهد و پیشنهاد می‌کند که انتظار بیشتری از او نداشته باشند. و سرانجام در یادآوری وعده‌ای که در کارویژه‌ی خودنگاری که در پی توجه به کم‌ترین استعدادهای سلیمان و به‌کارگرفتن علایقش بود، شکست می‌خورد. ازمرلدا، نماینده‌ی دانش‌آموزان در جلسه، شاهد این بدگویی‌ها از سلیمان است و به‌رغم دشمنی‌اش با او، اتفاقات جلسه را به او می‌گوید تا همبستگی هویتی‌اش را در سراسر خطوط فرهنگی و سازمانی ابراز کند. می‌توان رنج و اندوه را در چهره‌ی فرانسوا دید، هنگامی که به سرنوشت سلیمان با اخراج دائمی‌اش خاتمه می‌دهد. اما به‌رغم احساسات شخصی، با نظر جمع همراه می‌شود.

هنگامی که سلیمان در کلاس درس با این قضیه مواجه می‌شود، فرانسوا می‌کوشد تا موضوع مشاجره را از گناه خودش، به متهم‌ساختن انگیزه‌های نمایش کوتاه دانش‌آموز در برملاکردن اطلاعات منحرف کند و این‌همه به توهینِ به دانش‌آموزان منجر می‌شود که بی‌تردید از آنچه سلیمان پیش از این انجام داده و مسببِ اخراج او از کلاس شده بود، زننده‌تر است. اکنون با دانستن اینکه معلمش هیچ امیدی به او ندارد، تلاش بی‌نظیر سلیمان در دفاع از شرافت خود و علیه توهینِ معلم به ازمرلدا با او بگومگو می‌کند و بنابراین موقعیتی ایجاد می‌کند که در آن فرانسوا چاره‌ای جز اخراج دوباره‌‌ی او ندارد. به‌خاطر خط‌مشی‌های سازمانی، این اتفاق موجب می‌شود دیگر بازنگردد.

برای پائولو فریره(Paulo Freire) بسیار آسان خواهد بود که بگوید سلیمان تنها فرد ستم‌دیده در این موقعیت است. فریره وضعیت ‌هم‌بافته‌ی تبعیت سازمانی معلم و فقدان قدرت یا عاملیت دانش‌آموز را به‌عنوان ستمی توصیف می‌کند که هردو گروهِ کار و تحصیل در نظام آموزشی در آن شریک‌اند، چیزی که او «وضعیت ستمی که ستمگران را خشنود می‌سازد.» توصیف می‌کند.

از نظر فریره اینکه معلم به «ستم‌گر بودنش پی ببرد می‌تواند اندوهی چشمگیر را موجب شود، اما الزاماً همبستگی‌اش با ستم‌دیده (دانش‌آموز) را در پی ندارد. توجیه‌کردن گناهش به‌مدد رفتار قیم‌مآبانه با ستم‌دیده، و در عین حال حفظ وابستگی‌شان، پذیرفتنی نیست. همبستگی مستلزم ورود به موقعیت‌های دیگرانی است که با آن‌ها همزاد پنداریم: این موضعی بنیادشکن است.»

این که فرانسوا در نخستین درس‌ها از کلاس لذت می‌برد فقط یک شوخی است ، صرف تبادل واژگان و ایده‌هایی که در واقعیت هنوز بر ساختارهای قدرت در نظام وسیع‌تر [از مدرسه] تاثیر نگذاشته‌اند. همانند نظریه‌ی «دایره‌ی جادوییِ» یوهان هویزینگا(Johan Huizinga) ، که خود آن را حدومرزهای قوانین عملی در هنگام بازی ورزشی (۱۹۳۸) توصیف می‌کند، بحث‌های کلاس درس درون دایره‌ی جادویی محدود شده است، جایی که گفت‌وگو دموکراتیک جلوه می‌کند، اما وقتی حصار دایره می‌گسلد معلم همچنان حکم‌فرما، دانش‌آموزان همچنان منفعل و نظام همچنان پابرجاست و این حصار بلافاصله با وصله‌ی فرهنگیِ ‌سلسله‌مراتب و انتظارات، جایگزین می‌شود. سرتاسر فیلم مرزهای دایره‌ی جادویی محک خورده، تحت‌فشار قرارگرفته و وسیع‌تر گشته است؛ اما سرآخر هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند. دیگر حرفی از سلیمان در میان نیست و نظام الگوهای پیشین روایت‌پردازانه‌ی خود را مانند کف آشپزخانه‌ای که خوب کاشی شده باشد، بازسازی می‌کند. طرح کاشی کاملا مناسب و درخور نیست، اما هنوز به‌عنوان کف زمین خوب کار می‌کند و همیشه نیز چنین خواهد ماند.

هنگامی که دانش‌آموزان سلطه به پرسش می‌کشند، جایی که معلم به آرامی ولی به یقین با «موضعی بنیان‌شکن» همراهشان می‌شد، لیکن این اتفاق تنها توهمی نقش برآب بود. این شوخی کنایه‌دار در دروس اول، به‌نظر یک پداگوژی انتقادی است. اعتبار نظام نهادی به عنوان پارادایم سلطه، از طریق وجود «برنامه‌ی درسی پنهان» بقا می‌یابد. این برنامه‌ی درسی به عنوان «مجموعه‌ای از ارزش‌ها، نگرش‌ها و اشکال دانش که در سازماندهی تحصیل و فرایند آن جای گرفته و به طور ضمنی به شاگردان منتقل می‌شود»، توصیف شده است. برنامه‌ی درسی پنهان از محتوای واقعی مباحث آموزشی در مدرسه قدرتمندتر انگاشته می‌شود و «کنترل اجتماعی و پذیرش ساختار اقتدارگرای مدرسه و جامعه را بیش‌تر ارتقا می‌دهد.» برنامه‌ی درسی ملی به دانش‌آموزان خواندن و نوشتن، شمردن و حساب‌کردن، علوم و الخ را آموزش می‌دهد، اما برنامه‌ی درسی پنهان اهمیت گوش‌دادن به بزرگترها، پیروی از دستورات، احترام به اقتدار، ارزش‌های تربیتی و الزام کار در حدود نظام‌های موجود در جامعه را به شاگردان القاء می‌کند. اقدامات خلاف هنجارهای حاکم در برنامه درسیِ پنهان، غیرممکن، خطرناک و ضدسیستم محسوب می‌شوند. این‌گونه رفتارها باید کنترل یا متوقف شود (فرانسوا) یا اینکه از سیستم ریشه‌کن شوند (سلیمان).

به عنوان تسهیل‌گر رسانه‌ اجتماع‌محور (community media) که در هر دو محیط تحصیل رسمی و غیررسمی کار کرده‌است، برای من نقطه‌ی عزیمت روایتْ آینده‌ی سلیمان در به‌کاربستن علاقه‌اش به عکاسی است و دانستن اینکه علاقه‌اش چه سمت‌وسویی می‌گیرد. ستم در فرانسوا خود را به شکل آماده‌نبودنش در شناختن یا دنبال‌کردن جرقه‌های علاقه‌ی سلیمان به عنوان مسیر ممکن برای موفقیتش در آینده آشکار کرد. تحصیل بدون امید وابستگی برده را پروردن است. درباره‌ی موضعی که فریره در این‌باره اتخاذ کرده، کینچلو (Kincheloe) می‌گوید:

«فریره در روح این امیدواری انتقادی همیشه مدعی بود که انسان‌ها می‎‌توانند به چیزی بیش از آنچه اکنون هستند بدل شوند. او دریافت که ستم، همواره درک ستم‌دیده از زمان تاریخی را به ناامیدی اکنون تقلیل می‌دهد. همه‌ی ما گاه‌گداری به واسطه‌ی این اکنون‌گرایی ناامیدانه ستم می‌بینیم که بارها و بارها به ما می‌گوید «هیچ چیز تغییر نمی‌کند.» در طول تاریخ، این لحظات ناامیدانه تغییرات بنیان‌شکنی را به دنبال داشته‌‌اند. البته درک«نگاه بلند مدت» این‌چنینی در سیاه‌چاله‌ی ناامیدی سخت است. امید تاریخی فریره همانند امید پداگوژیکی است معلمان و دانش‌آموزان در آن سهیم‌اند.

پداگوژی انتقادی فریره، جایی که مراتب نهاد آموزشی  به شکل هم‌سطحی گسترده شده، جایی که معلم‌ها «معلم-شاگرد» و دانش‌آموزان «شاگرد-معلم» هستند، و جایی که هر دو گروه از ستم خود آگاه می‎‌شوند، چالشی اضافی برای رسانه‌های اجتماع‌محور، بیش از کارکردنِ صرف با نگاهی گذرا به استعدادهای یک دانش‌آموز است. آنچه باید به شدت مورد توجه قرار بگیرد این است که مداخله‌گری رسانه‌ی اجتماع محور به چه صورتی است؟ به شکل: ۱- کسانی که با سیستم موجود به عنوان مدل پداگوژیک متفاوتی کار می‌کنند، تا دانش‎‌آموزانی مثل سلیمان را با کار در حصار پارایدایم برنامه‌ی درسی پنهان، در فرایند تحصیل نگه دارد.  یا ۲-برنامه‌ای رادیکال‌تر برای فرایند رسانه‎ی اجتماع محور که در محیطی غیررسمی کاربری دارد و فعالانه تحصیل را  فعالیت سیاسی قلمداد می‌کند و از عکاسی و رسانه به‌عنوان ابزار قدرت‌افزایی خود و عاملیت اجتماعی استفاده می‌کند؟

هردوی این مسائل سؤال دیگری را در پی دارند، «مادامی که یک دانش‌آموز در مسیری سازنده با آینده‌ای غیرمخرب پیش می‌رود، آیا این واقعاً توفیری می‌کند؟»

این سؤال را بی‌پاسخ رها می‌کنم، همانطور که فیلم بینندگان را با صحنه‌ای از کلاس درس خالی رها کرد. سرشار از قابلیت‌ها، پر از امید و آرمان‌خواهی، اما درعین‌حال مملو از تنش و ناامیدی. اگر چیزی از فیلم یاد گرفته باشم، این است که تعلیم‌دهندگان باید امکان امید و آرمان‌خواهی را حفظ کنند و از تنش و ناامیدی برای برانگیختن تجربیات یادگیری چالش‌برانگیز استفاده کنند. این حرکت یک قدم به سوی رابطه‌ی معلم-شاگرد/شاگرد-معلم برمی‌دارد. جایی که هردو مجبور به تأمل در باره‌ی خود و پرسش از خود هستند، پیش از آنکه برای تأمل و پرسیدن از سایر مردم تلاشی کنند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *